خلوتی با جامی
شمارهٔ ۳۱۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو در شبگون لباس آن مه به گشت شب برون آیددلم زان شکل عیارانه در قید جنون آید
۲
ز بس خون حریفان ریخت آن ترک جفاپیشهغباری کز سر آن کوی خیزد بوی خون آید
۳
مریز ای دیده خون دل مباد آن چند پیکانشکه شد آب از تف و تاب درون با آن برون آید
۴
چنان کوهی که بر دل داشت فرهاد از غم شیرینصدای ناله تا اکنون سزد کز بیستون آید
صفحهٔ ۱ از ۲