خلوتی با جامی
شمارهٔ ۳۳۰
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گر نماند آن غنچه لب با من چنان خندان که بودشد مرا از شوق لعلش گریه صد چندان که بود
۲
ای رفیق کوی زهد از من سر و سامان مجویخاک شد در راه خوبان هر سر و سامان که بود
۳
امشب افغانم ز چرخ ار نگذرد معذور دارچون ز ضعف تن نماند آن قوت افغان که بود
۴
چند سوزد جان من وه کآتش دل آب ساختیادگار تیر او در سینه هر پیکان که بود
صفحهٔ ۱ از ۲