شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

شمارهٔ ۳۴۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
تا دامن آن تازه گل از دست برون شدچون غنچه دلم ته به ته آغشته به خون شد
۲
گفتم نکنم میل جوانان چو شوم پیرفریاد که چون پیر شدم حرص فزون شد
۳
بگشاد صبا تاری ازان جعد مسلسلصد خسته جگر بسته زنجیر جنون شد
۴
از بس که مرا سوخت خط غالیه بویتاز دود دلم روی هوا غالیه گون شد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth