شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

شمارهٔ ۴۲۲

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
این همه خون از لب لعل تو دل چون می خوردانگبین نتوان چنین خوردن که او خون می خورد
۲
شیخ شهر ما که بودی شهره در کم خوارگیاز همه در دور لعلت باده افزون می خورد
۳
جز گل حسرت نیارد بار در باغ امیدخار مژگانم که آب از اشک گلگون می خورد
۴
دل پر است از زخم شمشیر بلا روز فراقهمچو آن پر دل که زخم اندر شبیخون می خورد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth