خلوتی با جامی
شمارهٔ ۵۹۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
معاذالله ازان شبها که بود از حد برون دردمتو با اغیار می خوردی می و من خون همی خوردم
۲
به روی این و آن هر دم چو ساغر می زدی خندهمن از غم چون صراحی گریه خونین همی کردم
۳
پری را چون روا باشد که گردد دیو هم زانومن بیدل ز غم های چنین دیوانه می گردم
۴
نسوزی این چنین در حسرتم گر شمه ای دانیز جان غصه فرسود و دل اندوه پروردم
صفحهٔ ۱ از ۲