شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

شمارهٔ ۶۴۹

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ز فرقت تو چه گویم چه ناتوان شده‌امز قحط آب چمن چون شود چنان شده‌ام
۲
زمان وصل تو چون زود همچو برق گذشتز نوک هر مژه من ابر خون‌فشان شده‌ام
۳
ز بس که گشته‌ام از فکر آن میان باریکز چشم مردم باریک‌بین نهان شده‌ام
۴
سموم هجر توام پی بر استخوان نگذاشتپی سگان درت مشتی استخوان شده‌ام
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth