خلوتی با جامی
شمارهٔ ۶۷۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ز زلف تو رگی با جان و دل پیوسته می بینمولی سررشته امید ازو بگسسته می بینم
۲
عنان دل نمی بینم به دست خویشتن زان دمکه گرد گل تو را از سنبل تردسته می بینم
۳
قدم لام است و بالایت الف زان دوست می دارمبلا را کاندرو لام و الف پیوسته می بینم
۴
به سینه زخم تیغت تا فراهم آمد از مرهمدر شادی و راحت بر دل و جان بسته می بینم
صفحهٔ ۱ از ۲