خلوتی با جامی
شمارهٔ ۷۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
ای ز تو کوه کوه غم بر دل مبتلای مننیست مراد خاطرت جز غم و جز بلای من
۲
هر مژه کرده جوی خون بر رخ من روان ولیکیست که با تو دم زند از من و ماجرای من
۳
مهر و وفای من مبین ترک جفای خود مکنزانکه جفای چون تویی نیست کم از وفای من
۴
گر چو سگان دهند ره در پی محمل توامچرخ به فرق سرکشد هودج کبریای من
صفحهٔ ۱ از ۲