خلوتی با جامی
شمارهٔ ۸۰۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون نیست بخت آنکه من یک دم شوم همراز توبا دیگران می کن سخن تا بشنوم آواز تو
۲
چشمت چو خصم جان شود لب را بگو خندان شودتا ترک جان آسان شود بر عاشق جانباز تو
۳
خواهم ز تو گویم غمی لیکن ندارم محرمیکو بخت مقبل تا دمی سازد مرا همراز تو
۴
نازی بکن ای غمزه زن گرچه رود جانم ز تنجان من و صد همچو من بادا فدای ناز تو
صفحهٔ ۱ از ۲