خلوتی با جامی
شمارهٔ ۹۸۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
در دل چاکم درون از چشم روشن آمدیخانه در باز و تو همچون مه ز روزن آمدی
۲
عارض از آب لطافت تازه می بینم تو راگویی ای گلبرگ تر حالی ز گلشن آمدی
۳
ز استخوان ما مباد آسیب پیکان تو راای که بر لاغر شکاران ناوک افکن آمدی
۴
چون لب خود جانفزا چون چشم خود مردم کشیدر همه فنها چو استادان یک فن آمدی
صفحهٔ ۱ از ۲