خلوتی با جامی
شمارهٔ ۹۸۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من آواره را گر دل به جای خویشتن بودیکجا زین گونه رسوا گشته هر انجمن بودی
۲
نهادی بر گلوی صید تیغ و من به صد حسرتهمی مردم چه بودی گر به جای صید من بودی
۳
مرا شد کوه غم جان وز غمت جان می کنم اکنونبه ملک عشق بایستی که نامم کوهکن بودی
۴
ز خاموشی برآمد جان و در دل صد سخن پنهانچه بودی گر مرا پیشت مجال یک سخن بودی
صفحهٔ ۱ از ۲