خلوتی با جامی
شمارهٔ ۷۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ستدلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست
۲
جیب گل نافه چین شد به گلستان گوییدامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست
۳
حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندیدهر مسافر که بر این در نه مقیم افتاده ست
۴
شاهد ملک چه بینی که کند زیور گوشزان در اشک که از چشم یتیم افتاده ست
صفحهٔ ۱ از ۲