خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۰۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون کمر بسته مه من به سفر بیرون رفتصد دل آویخته از طرف کمر بیرون رفت
۲
او قدم می زد و مردم همه در خون بودندکه بدان شکل خوش از پیش نظر بیرون رفت
۳
نیست این خون روانم ز سر هر مژه اشکجوش زد در دل من خون و ز سر بیرون رفت
۴
منع ناصح ز غم عشق ویم بادی بودکه ز یک گوش درآمد ز دگر بیرون رفت
صفحهٔ ۱ از ۲