شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

شمارهٔ ۱۶۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
محتسب جمعیت رندان چو دید آشفته شدساقیا می ده که کار ما به قاضی گفته شد
۲
جز می صافی نمی بینم مداوا هرکه رادل مشوش حال ناخوش روزگار آشفته شد
۳
خواب کم کن تا رخ مقصود را بینی به خوابزانکه این دولت نصیب چشم شب ناخفته شد
۴
چند می پرسم که شاه عشق را منزل کجاستخانه آن دل که از گرد خواطر رفته شد
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth