خلوتی با جامی
شمارهٔ ۲۲۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گرچه اندازد به شاخ سدره امیدم کمنددست کوتاهم ز تار زلف آن سرو بلند
۲
تا چرا آن لب به حلوایی شکر آلوده شدسربه سنگ از کله خشکی می زند هر لحظه قند
۳
گوهر آمد لعل آن لب کان آن جانهای مابر چنان گوهر نشد فیروز هرکس کان نکند
۴
تا فتادم دور ازان مه بر بساط شوق اوپای می کوبم خروشان همچو بر آتش سپند
صفحهٔ ۱ از ۲