خلوتی با جامی
شمارهٔ ۳۵۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
نمی خواهم که با کس راز آن پیمان گسل گویمخیالش را نشانم پیش و با او راز دل گویم
۲
ز سر تا پا همه جان و دل آمد آن پری پیکرمعاذالله که همچون دیگرانش زآب و گل گویم
۳
نشان قصد من نبود جز آن ترک جفاپیشهگر از خوبان چین یا شوخ چشمان چگل گویم
۴
شوم بی باده مست از شیوه ترکانه چشمانشدر آن مستی چو بینم قامتش را معتدل گویم
صفحهٔ ۱ از ۲