شعر را زندگی کن
خلوتی با جامی

شمارهٔ ۴۳۸

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
ای شکل قدت پیکری از سیم سارا ریختههر دم ز شاهان لشکری سرهات در پا ریخته
۲
تا شد درین بستان سرا سرو قدت بالا نماهر لحظه طوفان بلا بر ما ز بالا ریخته
۳
چون آفتاب اینک شراب اندر هلال افکند تابرویت ز تاب آفتاب از مه ثریا ریخته
۴
چشمم ز خون شد موج زن بین لاله ها خونین کفنزان خون که ابر از چشم من برکوه و صحرا ریخته
صفحهٔ ۱ از ۳
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth