خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۱۷
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون صبا شانه درآن طره خم در خم زدسلک جمعیت شوریده دلان برهم زد
۲
تار هر موی کز آمد شد آن شانه گسستبا رگ جان من آن را گرهی محکم زد
۳
تا ز راهت ننشیند به رخ غیر غبارهر دمش چشم من آب از مژه پرنم زد
۴
وصل تو ملک سلیمان بود و لب خاتملب تعظیم خوش آن کس که بر آن خاتم زد
صفحهٔ ۱ از ۲