خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۲۹
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چو خندان جام می کام از لب لعل تو برداردصراحی گریه خونین ز رشکش در گلو آرد
۲
عجب جاییست کوی تو که بهر محنت عاشقزمینش خار غم روید هوایش خون دل بارد
۳
سمندت خاک پای خویشتن مفروش گو ارزانکه صد جان در بهای آن دهند ار پا بیفشارد
۴
ز سبحه وارد صوفی نباشد غیر محرومیکزان جز ورد نامقبول خود بر خلق بشمارد
صفحهٔ ۱ از ۲