خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۶۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دل باز سراسیمه سیمین ذقنی شدمفتون شکرریزی شیرین سخنی شد
۲
هرچند که صد زخم ز خنجر به تنم زدهر یک پی بوسیدن دستش دهنی شد
۳
بس شه که چو خسرو لب شیرین تو چون دیددر کوه زد از عشق سر و کوهکنی شد
۴
از بس که ز عشقم شده مشهور به هر کویهرجا که نشستم ز بتان انجمنی شد
صفحهٔ ۱ از ۲