خلوتی با جامی
شمارهٔ ۱۹۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
دم زد دل از سر غمت از سرزنش خون کردمشگرم از میان مردمان چون اشک بیرون کردمش
۲
کردم عقیقین حقه ای پیدا به یاد آن دهانیاد آمد آن دندان مرا پر در کنون کردمش
۳
لیلی به خواب از من شبی پرسید وصف زلف توگفتم مسلسل نکته ها چندان که مجنون کردمش
۴
چون خیمه را دیدم تهی از وصلت ای سرو سهیجویی که گرد خیمه بود از گریه جیحون کردمش
صفحهٔ ۱ از ۲