خلوتی با جامی
شمارهٔ ۲۳۶
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
طره از روی چو مه بگشا که بگشاید دلمیکدم از تنگی و تاریکی بر آساید دلم
۲
شد دلم خون و آید از مژگان فرو در کوی توجز به کوی تو بلی مشکل فرود آید دلم
۳
بس که خود را از رگ جان بر تو محکم دوختههیچ کس نتواند از خوبان که برباید دلم
۴
لاغرم زانسان که چون از کسوت فانوس شمعزآتشت روشن ز زیر پوست بنماید دلم
صفحهٔ ۱ از ۲