خلوتی با حزین لاهیجی
شمارهٔ ۲۴۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون صبح به بر، دیدهٔ من پیرهنی داشتدر پرده مگر حسرت نازک بدنی داشت
۲
آن فیض کجا رفت کز افشاندن زلفشهر نافهٔ داغم، به گریبان ختنی داشت؟
۳
نگذاشت به کار دل صدپاره، درستیآن عهد که با طرهٔ پیمان شکنی داشت
۴
هر تار به راهی رود از زلف حواسمجمعیت احباب، پریشان شدنی داشت
صفحهٔ ۱ از ۳