خلوتی با غبار همدانی
شمارهٔ ۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سحر باد صبا از ساحت کوی تو میآمدکه با وی بر مشام جان من بوی تو میآمد
۲
روان شد جوی خون تازه از زخم درون منهمانا بوی مشک از ناف آهوی تو میآمد
۳
چو خُمِّ باده میجوشید مغزم دوش از مستیبه یاد من نگاه چشم جادوی تو میآمد
۴
دلم در خون همیغلتید چون بسمل که از هرسوبر او زخمی ز یاد تیغ ابروی تو میآمد
صفحهٔ ۱ از ۲