خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۳
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
چون پریشان میکند آن زلف عنبربیز رادر جهان میافکند آشوب و رستاخیز را
۲
گر ز پیش چهره زیبا براندازد نقابترسم آشوب رخش بر هم زند تبریز را
۳
ور کند بازوی خود رنجه به خون چون منیمن نهم گردن به طاعت زخم تیغ تیز را
۴
پیش از آن کز گریه جانم بر لب آید گو بکنگر دوایی می کند این اشک خون آمیز را
صفحهٔ ۱ از ۳