خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۷۱
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
سالها شد که دلم مهر نگاری داردنه به شب خواب و نه در روز قراری دارد
۲
تنم از درد غباری شد و عیبم نکندهر که بر دامن ازین گرد غباری دارد
۳
هرکه مشغول توگشت از دو جهان باز آمدزان که این کار کسی نیست که کاری دارد
۴
حاصل از ملک جهان نیست به جز صحبت یارگو غنیمت شمر آن یار که یاری دارد
صفحهٔ ۱ از ۳