خلوتی با مولانا
بخش ۱۳۸ - موری بر کاغذ میرفت نبشتن قلم دید قلم را ستودن گرفت موری دیگر کی چشم تیزتر بود گفت ستایش انگشتان را کن کی آن هنر ازیشان میبینم موری دگر کی از هر دو چشم روشنتر بود گفت من بازو را ستایم کی انگشتان فرع بازواند الی آخره
دفتر چهارم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
مورکی بر کاغذی دید او قلمگفت با مور دگر این راز هم
۲
که عجایب نقشها آن کلک کردهمچو ریحان و چو سوسنزار و ورد
۳
گفت آن مور اصبعست آن پیشهوروین قلم در فعل فرعست و اثر
۴
گفت آن مور سوم کز بازوستکه اصبع لاغر ز زورش نقش بست
صفحهٔ ۱ از ۹