شعر را زندگی کن
خلوتی با جلال عضد

شمارهٔ ۲۲۴

غزلیّات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
از سر کوی تو با دل باز نتوان آمدنبل کز آن منزل به منزل باز نتوان آمدن
۲
عشق دریای ست کآن را نیست پایانی پدیداز چنین دریا به ساحل باز نتوان آمدن
۳
عاقلان از کوی او دیوانه می گردند باززان که از میخانه عاقل باز نتوان آمدن
۴
زلف او چون می نهد دیوانگان را سلسلههمچو مجنون از سلاسل باز نتوان آمدن
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth