خلوتی با جلال عضد
شمارهٔ ۲۷۲
غزلیّات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بیاور ساقیا! در دِه من دل خسته را جامیکه من خود را نمی دانم ز نیک و بد سرانجامی
۲
به امّید وصالش دامن عمرم به ناکامیبرفت از دست و در دستم نیامد دامن کامی
۳
من اوّل بلبلی بودم میان بلبلان گویاکنون هستم به تنهایی اسیر افتاده در دامی
۴
دلارامم اگر بینی نماند در دل آرامتکه دارد در همه عالم بدین خوبی دلارامی
صفحهٔ ۱ از ۳