شعر را زندگی کن
خلوتی با قصاب کاشانی

شمارهٔ ۱۴۷

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چون شامِ قدر بر همه مستور می‌شودزین روی پای تا به سرش نور می‌شود
۲
می‌خواستم رهی به تو نزدیکتر به خودتا می‌روم ز خویش رهم دور می‌شود
۳
مرهم بنه ز نیش که جای خدنگ اوزخمی است کز معالجه ناسور می‌شود
۴
گر چینی دلم ز خدنگ نگاه توگردد چو خاک، کاسه فغفور می‌شود
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth