شعر را زندگی کن
خلوتی با قصاب کاشانی

شمارهٔ ۱۶۵

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
آب شد دل دست و پا از من نمی‌آید دگرقطره شد دریا شنا از من نمی‌آید دگر
۲
دیده شد تا هم‌نشین با چشم مست سرمه‌دارلب فرو بستم صدا از من نمی‌آید دگر
۳
چون حباب از تنگ ظرفی در تو ای دریای حسنیک نفس بودن جدا از من نمی‌آید دگر
۴
بی تو‌ام غمگین‌تر از شام غریبان، همچو صبحخنده دندان‌نما از من نمی‌آید دگر
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth