خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۲۳۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
به عشق تو گر سر نبازم چه سازمبه داغ غمت گر نسازم چه سازم
۲
دل و دین و هستی شده سد راهمگر این هر سه یکسر نبازم چه سازم
۳
برآورده تیغی که خونم بریزدبر آن دست و خنجر ننازم چه سازم
۴
به من بسته ره خصم بیرحم اگر جاندر این کهنه ششدر نبازم چه سازم
صفحهٔ ۱ از ۲