خلوتی با قصاب کاشانی
شمارهٔ ۲۳۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
من آن نخلم که چون در موسم حاصل ثمر ریزمز هر جانب به مژگان بر زمین آب گهر ریزم
۲
به طوفان میدهم در یک نفس بنیاد عالم راز عشقت وای اگر سیلاب اشگ از چشم تر ریزم
۳
رسید آن تیر مژگان آنقدر ای ضعف مهلت دهکه من از جوی رگ آبی به پای نیشتر ریزم
۴
نه پا دارم که بتوانم به گرد قامتش گردمنه دستی کز فراق آن صنم خاکی به سر ریزم
صفحهٔ ۱ از ۲