خلوتی با غروی اصفهانی
شمارهٔ ۵۵
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
هرچه آید بسر ما همه از دوری تو استبانگ رسوائی من نیز ز مستوری تو است
۲
این خماری که مرا بر سر سودا زده استنشئه غمزۀ آن نرگس مخموری تو است
۳
عاشق سیب ز نخ را نبود درمانیور بود بادۀ رمانی انگوری تو است
۴
بلبل نطق مرا تا بدم نفخۀ صورهوس زمزمه بر شاخ گل سوری تو است
صفحهٔ ۱ از ۲