خلوتی با مولانا
بخش ۸۱ - آمدن آن امیر نمام با سرهنگان نیمشب بگشادن آن حجرهٔ ایاز و پوستین و چارق دیدن آویخته و گمان بردن کی آن مکرست و روپوش و خانه را حفره کردن بهر گوشهای کی گمان آمد چاه کنان آوردن و دیوارها را سوراخ کردن و چیزی نایافتن و خجل و نومید شدن چنانک بدگمانان و خیالاندیشان در کار انبیا و اولیا کی میگفتند کی ساحرند و خویشتن ساختهاند و تصدر میجویند بعد از تفحص خجل شوند و سود ندارد
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن امینان بر درِ حُجره شدندطالبِ گنج و زر و خُمره بُدَند
۲
قفل را برمیگشادند از هوسبا دو صد فرهنگ و دانش چند کس
۳
زانکه قفل صَعب و پَر پیچیده بوداز میانِ قفلها بگزیده بود
۴
نه ز بُخلِ سیم و مال و زرِّ خاماز برای کَتمِ آن سِرّ از عوام
صفحهٔ ۱ از ۸