خلوتی با غروی اصفهانی
شمارهٔ ۱۰۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بریدم از همه پیوند و بر تو دل بستمبه مهر روی تو با مهر و ماه پیوستم
۲
مرا ز ساغر ابرویت آنچنان شوریستکه بی تملق ساقی خراب و سرمستم
۳
که آفتاب جمال تو دید و آب نشد؟صواب نیست که با هستی تو من هستم
۴
بپای بوس تو دارم سری ولی بی مغزدریغ از اینکه جز این بر نیاید از دستم
صفحهٔ ۱ از ۳