خلوتی با ایرج میرزا
شمارهٔ ۱۶
غزلها
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
باز روز آمد به پایان، شامِ دلگیر است و منتا سحر سودایِ آن زلفِ چو زنجیر است و من
۲
دیگران سرمست در آغوشِ جانان خفتهاندآن که بیدارست هر شب، مرغِ شبگیر است و من
۳
گفته بودم «زودتر در راهِ عشقت جان دهم»بعد از این تا زنده باشم، عُذرِ تأخیر است و من
۴
سُبحَه و سَجّاده و مُهری، مرتّب کرده شیختا چه پیش آید خدایا، دامِ تزویر است و من
صفحهٔ ۱ از ۴