خلوتی با عارف قزوینی
شمارهٔ ۱۴ - شرمسار دیده
غزلها
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
خسته از دست روزگار شدمماندم آنقدر تا ز کار شدم
۲
خون دل آنقدر به دامن ریختکه من از دیده شرمسار شدم
۳
تن و جان خسته بار هجر گرانبه عجب زحمتی دچار شدم
۴
به امید گل رخت چندانماندم ای سرو قد که خوار شدم
صفحهٔ ۱ از ۳