خلوتی با مولانا
بخش ۱۶۲ - حکایت عیاضی رحمهالله کی هفتاد غزو کرده بود سینه برهنه بر امید شهید شدن چون از آن نومید شد از جهاد اصغر رو به جهاد اکبر آورد و خلوت گزید ناگهان طبل غازیان شنید نفس از اندرون زنجیر میدرانید سوی غزا و متهم داشتن او نفس خود را درین رغبت
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
گفت عیاضی نود بار آمدمتن برهنه بوک زخمی آیدم
۲
تن برهنه میشدم در پیش تیرتا یکی تیری خورم من جایگیر
۳
تیر خوردن بر گلو یا مقتلیدر نیابد جز شهیدی مقبلی
۴
بر تنم یک جایگه بیزخم نیستاین تنم از تیر چون پرویزنیست
صفحهٔ ۱ از ۹