خلوتی با مولانا
بخش ۱۶۳ - حکایت آن مجاهد کی از همیان سیم هر روز یک درم در خندق انداختی به تفاریق از بهر ستیزهٔ حرص و آرزوی نفس و وسوسهٔ نفس کی چون میاندازی به خندق باری به یکبار بینداز تا خلاص یابم کی الیاس احدی الراحتین او گفته کی این راحت نیز ندهم
دفتر پنجم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن یکی بودش به کف در چل درمهر شب افکندی یکی در آب یم
۲
تا که گردد سخت بر نفس مجازدر تأنی درد جان کندن دراز
۳
با مسلمانان به کر او پیش رفتوقت فر او وا نگشت از خصم تفت
۴
زخم دیگر خورد آن را هم ببستبیست کرت رمح و تیر از وی شکست
صفحهٔ ۱ از ۴