خلوتی با مولانا
بخش ۲۷ - قصهٔ احد احد گفتن بلال در حر حجاز از محبت مصطفی علیهالسلام در آن چاشتگاهها کی خواجهاش از تعصب جهودی به شاخ خارش میزد پیش آفتاب حجاز و از زخم خون از تن بلال برمیجوشید ازو احد احد میجست بیقصد او چنانک از دردمندان دیگر ناله جهد بیقصد زیرا از درد عشق ممتلی بود اهتمام دفع درد خار را مدخل نبود همچون سحرهٔ فرعون و جرجیس و غیر هم لایعد و لا یحصی
دفتر ششم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
تن فدای خار میکرد آن بلالخواجهاش میزد برای گوشمال
۲
که چرا تو یاد احمد میکنیبندهٔ بد منکر دین منی
۳
میزد اندر آفتابش او به خاراو احد میگفت بهر افتخار
۴
تا که صدیق آن طرف بر میگذشتآن احد گفتن به گوش او برفت
صفحهٔ ۱ از ۱۷