شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بی‌دریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره

دفتر ششم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
در بخارا خوی آن خواجیم اجلبود با خواهندگان حسن عمل
۲
داد بسیار و عطای بی‌شمارتا به شب بودی ز جودش زر نثار
۳
زر به کاغذپاره‌ها پیچیده بودتا وجودش بود می‌افشاند جود
۴
هم‌چو خورشید و چو ماه پاک‌بازآنچ گیرند از ضیا بدهند باز
صفحهٔ ۱ از ۱۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth