شعر را زندگی کن
خلوتی با مولانا

بخش ۱۰۹ - حکایت آن دو برادر یکی کوسه و یکی امرد در عزب خانه‌ای خفتند شبی اتفاقا امرد خشت‌ها بر مقعد خود انبار کرد عاقبت دباب دب آورد و آن خشت‌ها را به حیله و نرمی از پس او برداشت کودک بیدار شد به جنگ کی این خشت‌ها کو کجا بردی و چرا بردی او گفت تو این خشت‌ها را چرا نهادی الی آخره

دفتر ششم

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
امردی و کوسه‌ای در انجمنآمدند و مجمعی بد در وطن
۲
مشتغل ماندند قوم منتجبروز رفت و شد زمانه ثلث شب
۳
زان عزب‌خانه نرفتند آن دو کسهم بخفتند آن سو از بیم عسس
۴
کوسه را بد بر زنخدان چار مولیک هم‌چون ماه بدرش بود رو
صفحهٔ ۱ از ۱۱
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth