خلوتی با مولانا
بخش ۱۱۵ - حکایت امرء القیس کی پادشاه عرب بود و به صورت عظیم به جمال بود یوسف وقت خود بود و زنان عرب چون زلیخا مردهٔ او و او شاعر طبع قفا نبک من ذکری حبیب و منزل چون همه زنان او را به جان میجستند ای عجب غزل او و نالهٔ او بهر چه بود مگر دانست کی اینها همه تمثال صورتیاند کی بر تختههای خاک نقش کردهاند عاقبت این امرء القیس را حالی پیدا شد کی نیمشب از ملک و فرزند گریخت و خود را در دلقی پنهان کرد و از آن اقلیم به اقلیم دیگر رفت در طلب آن کس کی از اقلیم منزه است یختص برحمته من یشاء الی آخره
دفتر ششم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
امرء القیس از ممالک خشکلبهم کشیدش عشق از خطهٔ عرب
۲
تا بیامد خشت میزد در تبوکبا ملک گفتند شاهی از ملوک
۳
امرء القیس آمدست اینجا به کددر شکار عشق و خشتی میزند
۴
آن ملک برخاست شب شد پیش اوگفته او را ای ملیک خوبرو
صفحهٔ ۱ از ۱۷