خلوتی با مولانا
بخش ۱۱۶ - بعد مکث ایشان متواری در بلاد چین در شهر تختگاه و بعد دراز شدن صبر بیصبر شدن آن بزرگین کی من رفتم الوداع خود را بر شاه عرضه کنم اما قدمی تنیلنی مقصودی او القی راسی کفادی ثم یا پای رساندم به مقصود و مراد یا سر بنهم همچو دل از دست آنجا و نصیحت برادران او را سود ناداشتن یا عاذل العاشقین دع فة اضلها الله کیف ترشدها الی آخره
دفتر ششم
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آن بزرگین گفت ای اخوان منز انتظار آمد به لب این جان من
۲
لا ابالی گشتهام صبرم نماندمر مرا این صبر در آتش نشاند
۳
طاقت من زین صبوری طاق شدراقعهٔ من عبرت عشاق شد
۴
من ز جان سیر آمدم اندر فراقزنده بودن در فراق آمد نفاق
صفحهٔ ۱ از ۳۰