خلوتی با محمد بن منور
حکایت شمارهٔ ۶
فصل دوم - حکایاتی که بر زبان شیخ رفته
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
شیخ را فرزندی خرد فرمان یافت و شیخ عظیم او را دوست داشتی چون اورا به گورستان بردند شیخ فرزند را بدست خویش در خاک نهاد و چون از خاک برآمد اشک از چشم شیخ روان گشت و با خود این بیت آهسته میگفت:
۲
زشت باید دید و انگارید خوبزهر باید خورد و انگارید قند
۳
توسنی کردم ندانستم همیکز کشیدن سختتر گردد کمند
۴
و بعد از آن پسری دیگر هم خرد از آن شیخ فرمان یافت، بر زبان شیخ رفت که اهل بهشت از ما یادگاری خواستند دو دست انبویهشان فرستادیم تا رسیدن ما.
صفحهٔ ۱ از ۱