خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۴
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
بسکه ز دیده ریختم خون دل خراب راگریه گرفت در حنا پنجهٔ آفتاب را
۲
تاب نظر ندارم و ضبط نگه نمی کنمبیشتر است حرص می، رندِ تُنکشراب را
۳
بسکه ز تیره روز من دهر گرفته تیرگیشبپره تنگ در بغل میکند آفتاب را
۴
سوخته کشت آرزو بسکه ز برق هجر اوسایه گر افکند بر او خشک کند سحاب را
صفحهٔ ۱ از ۳