خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۸۲
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
از من غبار بسکه به دلها نشسته استبر روی عکس من در آئینه بسته است
۲
اندیشهای ز تیر و کمان شکسته نیستزآهم نترسد آنکه دلم را شکسته است
۳
خوار است آنکه تا همه جا همرهی کندنقش قدم به خاک ازینرو نشسته است
۴
روشندلان فریفتهٔ رنگ و بو نیندآئینه دل به هیچ جمالی نبسته است
صفحهٔ ۱ از ۲