خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۸۱
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
آنکه زخمی از زبان او نخوردم سوسن استوانکه بر عیبم ندوزد چشم بدبین سوزن است
۲
رخصت سیر جهان میخواستم از عقل، گفتاهل عزلت را سفر از یاد مردم رفتن است
۳
تا شکست کاملان جستن هنر گردیده استعیبجوی طلعت خورشید چشم روزن است
۴
عمرها با تیرهروزی ساختم تا این زمانخلوتم را شمع کافوری بیاض گردن است
صفحهٔ ۱ از ۳