خلوتی با کلیم
غزل شمارهٔ ۱۰۳
غزلیات
❧
هوَ الحَبیببه نام آنکه جان را فکرت آموخت
❧❦
۱
پاس وفا داشتیم، بی اثر افتاده استآفت اوقات بود خوب برافتاده است
۲
شکوه ام از دهر نیست، داد زابنای اودر همه ملک این پدر بد پسر افتاده است
۳
بسکه درین تنگنا چشم دلم تنگ شددیده ام از گلرخان بر کمر افتاده است
۴
بر سر رحم آمد از ناله فرو خوردنمتیر نیفکنده ام کارگر افتاده است
صفحهٔ ۱ از ۲